انسان ها لحظات خود را می گذرانند تا به خوشبختی برسند غافل از اینکه خوشبختی همین لحظاتی است که می گذرد

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

شنبه 25 آذر ماه سال 1385
دو لحظه مهم زندگی

 

در زندگی هرکس دو لحظه بسیار مهم هست، دل دادن و دل بریدن. آغاز و پایان یک همراهی هر دو نقطه های عطف منحنی زندگی هستند. پرنده کوچک بر کنار نعش جفتش، لحظه دل بریدن را تجربه میکند. کسی چه میداند شاید در ذهنش شیرینی لحظات وصال را مرور میکند تا شیرینی آن اندکی از تلخی و دردش بکاهد

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 20348


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سلام
من شادی هستم  ۲۰ ساله و در فصل قشنگ پاییز در ماه آذر به دنیا آمدم .در حال حاضر در استان  اصفهان زندگی می کنم . علاقه شدید به اینترنت دارم و به مطالعه کتاب های غیر درسی نیز خیلی خیلی علاقه دارم.
از خصوصیاتم بدون تعارف بگم دختری هستم مهربون ، صبور ، منطقی ، خوش خنده ، خونسرد ، کمی زود رنج ، کمی مغرور ، با استعداد و رک گو و روراست . اما اگه کسی بخواد به اصطلاح پا رو دمم بذاره خیلی جدی باهاش بر خورد می کنم .در ضمن حرف زور را هم هیچ موقع قبول نمی کنم و از حقم هر جا لازم باشه دفاع می کنم . به هم نوعم خیلی کمک می کنم اما بیشتر مواقع بی وفایی می بینم.مطلبی را هم تو وبلاگ می ذارم که بهش معتقد باشم .امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد.
شناسنامه کامل من...

PAR

سلام هم سایه ها، ‌سلام هم قلب ها،‌سلام به تویی که فکر می کنی می شود بهتر از این نوشت و سلام به تویی که فکر می کنی بهتر از این نمی شود. سلام به ناگفتنی هایی که با خودتان می آورید و بازپس می برید و سلام به حرفهای قشنگی که برایم جا می گذارید. دنیای کوچک من هم پر است از همان خیال های طلایی که هیچ وقت نمی شود فروخت، پر است از دریاهایی که با تمام کوچکی ، برای نشستن روی ساحلش و قدم زدن روی ماسه هایش به قدر کافی بزرگ است.

عکس هایی از آثار دیدنی استان اصفهان




بار خدایا از عشق امروزمان قدری هم برای فرداهایمان کنار بگذار
باشدآن زمان که ثانیه ها از پس هم گذشتند و ما را دلسرد کردند
به یاد آوریم که روزی....
عاشق بوده ایم


آمین

کسی تنهاییمو از من نمی دزده

ولی نه!

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم!

دلم تنگ شده برای همه آنچه از دست دادم

چشمانم گریان است برای هر آنچه نداشتم

دستانم پروانه ای را می خواهند که هرگز پریدن را از یاد نبرد

و روحم شوق پرواز دارد همراه بادبادکی که در کوچه های کودکی از میان انگشتانم رها شد و به آسمان ها رفت تا هم بازی فرشته ها شود!

دیروزمان را سوزاندیم برای امروز

امروزمان را گذراندیم برای فردا

و فردایمان. . .

دیروزی دیگر!

این است بازی پوچ ما انسانها

اگر سختم اگر دشوار اگر سیل مصیبت وار

اگر تلخم اگر بی یار منم از عشق تو بسیار

منم همخون و هم گریه که یغضش را به دریا داد

که از اوج پریدن ها در این ویرانه ها افتاد

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان

برادریست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل ، افسانه ایست

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی؛ برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود؛

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

..........
و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم