انسان ها لحظات خود را می گذرانند تا به خوشبختی برسند غافل از اینکه خوشبختی همین لحظاتی است که می گذرد

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386
یادم باشد...

یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ،
یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ،
یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ،
یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ،
یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن،
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته !
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه
می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ...
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به
اسرار عشق پی برد و زنده شد !
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم !

از طرف یه دوست

سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
تقدیم به بهترین دوستم

تقدیم به بهترین دوستم ، کسی که یار و یاور من بود و هست در همه ی ثانیه های زندگیم

کسی که باهاش هزاران بار خندیدم و هزار ها بار گریه کردم .

یاسی جونم ! قشنگترین دوستم ! دوست قدیمی و با وفای من ! دوستت دارم !

 

می دونی که یاسی جون من بعد از خانوادم تو دنیا سه تا دوست خوب داشتم سه تا دوستی که خیلی جاها بهم کمک کردن و منو تو مشکلات تنها نذاشتن .یکی شون تو هستی .یکی الهه و یکی سمانه که سمانه یه خورده کم محلی می کنه اما خیلی دوستش دارم .دیروز دیدمش بهت سلام رسوند !

تو این 7 سال چیز های زیادی ازت یاد گرفتم  دوست دارم تا آخرش با هم باشیم حداقل تا سال 1390 که قرار گذاشتیم هم دیگرو ببینیم البته اگه زنده بودیم و عمری باقی باشه.

 

 

 

 

این حال من بی توست

بغض غزلی بی لب

افتاده ترین خورشید

زیر سم اسب شب

 

این حال من بی توست

دلداده تر از فرهاد

شوریده تر از مجنون

حسرت به دلی در باد

 

پیدا شو که می ترسم

از بستر بی قصه

پیدا شو نفس برده

می ترسه ازت غصه

 

بی وقفه ترین عاشق

موندم که تو پیداشی

بی تو همه چی تلخه

باید که تو هم باشی

 

(به یاد نون و گردویی که با هم خوردیم و اون گونی گردویی که ازت خریدیم.)

دوستت دارم                شادی

***********************************************

 

در ضمن دوستای خوبم از همتون عذر خواهی می کنم چون تا چند ماه فکر نکنم بتونم وبلاگم را آپدیت کنم و فکر نمی کنم بتونم نظری براتون بذارم همین الان بگم که به دل نگیرید و منو تنها نذارید یادی از منم بکنید .از الهه یا یاسی کمک می گیرم تا نظرات منو به شما برسونن.

فقط دعا کنید درکاری که می خوام شروع کنم موفق بشم.

انشاءالله

 

منتظرتون هستم.

چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386
الهه و یاسی

 

الهه و یاسی جونم ، یاسی و الهه جونم

 

با تمام وجود دوستتون دارم دوستای خوبم .

 

بی معرفتا برام نظر بذارید شما که 24 ساعته تو اینترنتین اگه نذاشتین می دونم چی کار کنم باهاتون.خودتون می دونین چی کار می کنم اون الهه را خفه می کنم موهاشو یکی یکی می کَنم  . دماغ قشنگ یاسی را هم با یه مشت می یارم پایین که مخش از تو بینی ش پیداست.

 

این شعر هم به خاطر الهه که گفته بذارم تو وبلاگ ¬

پیوستی به رویا ، به خواب ، به خیال ....

پیوستی به آنچه دیگرتکرارش برایم رنج آور است...

 

دیگر این دلخسته را تاب برای زخم زبان نمانده ...رمقی اگر بود ...

تابی اگر مانده بود..نغمه ای اگردرعمق نای خسته مانده بود ...تمام شد ...

 

همه چیزتمام شدنش را به رخ دیده می کشید ولی گویی دیده را تاب دیدن نبود ...

اما شنیدن تاب آورد...

دیگر بار برای درک واژه ی نبودن ... نبودنت را با جان می آمیزم و نیستی را درآغوش می کشم ...

حضورم کم رنگ می شود و نبودن وجود را در برمی گیرد ... دیگر نه دستان را توان ...

نه پاها را رمق ... نه چشمان را تاب ...

 

نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است دیگر همیشه های تکرار پایان یافت ...

دیگر نه آغازی است و نه پایانی ...

                       که اینجا پایان پایان است

 

 


¬ یاسی برای تو هم تو پست بعدی شعر می ذارم .

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 20347


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سلام
من شادی هستم  ۲۰ ساله و در فصل قشنگ پاییز در ماه آذر به دنیا آمدم .در حال حاضر در استان  اصفهان زندگی می کنم . علاقه شدید به اینترنت دارم و به مطالعه کتاب های غیر درسی نیز خیلی خیلی علاقه دارم.
از خصوصیاتم بدون تعارف بگم دختری هستم مهربون ، صبور ، منطقی ، خوش خنده ، خونسرد ، کمی زود رنج ، کمی مغرور ، با استعداد و رک گو و روراست . اما اگه کسی بخواد به اصطلاح پا رو دمم بذاره خیلی جدی باهاش بر خورد می کنم .در ضمن حرف زور را هم هیچ موقع قبول نمی کنم و از حقم هر جا لازم باشه دفاع می کنم . به هم نوعم خیلی کمک می کنم اما بیشتر مواقع بی وفایی می بینم.مطلبی را هم تو وبلاگ می ذارم که بهش معتقد باشم .امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد.
شناسنامه کامل من...

PAR

سلام هم سایه ها، ‌سلام هم قلب ها،‌سلام به تویی که فکر می کنی می شود بهتر از این نوشت و سلام به تویی که فکر می کنی بهتر از این نمی شود. سلام به ناگفتنی هایی که با خودتان می آورید و بازپس می برید و سلام به حرفهای قشنگی که برایم جا می گذارید. دنیای کوچک من هم پر است از همان خیال های طلایی که هیچ وقت نمی شود فروخت، پر است از دریاهایی که با تمام کوچکی ، برای نشستن روی ساحلش و قدم زدن روی ماسه هایش به قدر کافی بزرگ است.

عکس هایی از آثار دیدنی استان اصفهان




بار خدایا از عشق امروزمان قدری هم برای فرداهایمان کنار بگذار
باشدآن زمان که ثانیه ها از پس هم گذشتند و ما را دلسرد کردند
به یاد آوریم که روزی....
عاشق بوده ایم


آمین

کسی تنهاییمو از من نمی دزده

ولی نه!

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم!

دلم تنگ شده برای همه آنچه از دست دادم

چشمانم گریان است برای هر آنچه نداشتم

دستانم پروانه ای را می خواهند که هرگز پریدن را از یاد نبرد

و روحم شوق پرواز دارد همراه بادبادکی که در کوچه های کودکی از میان انگشتانم رها شد و به آسمان ها رفت تا هم بازی فرشته ها شود!

دیروزمان را سوزاندیم برای امروز

امروزمان را گذراندیم برای فردا

و فردایمان. . .

دیروزی دیگر!

این است بازی پوچ ما انسانها

اگر سختم اگر دشوار اگر سیل مصیبت وار

اگر تلخم اگر بی یار منم از عشق تو بسیار

منم همخون و هم گریه که یغضش را به دریا داد

که از اوج پریدن ها در این ویرانه ها افتاد

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان

برادریست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل ، افسانه ایست

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی؛ برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود؛

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

..........
و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم