الهه و یاسی جونم ، یاسی و الهه جونم
با تمام وجود دوستتون دارم دوستای خوبم .
بی معرفتا برام نظر بذارید شما که 24 ساعته تو اینترنتین اگه نذاشتین می دونم چی کار کنم باهاتون.خودتون می دونین چی کار می کنم اون الهه را خفه می کنم موهاشو یکی یکی می کَنم . دماغ قشنگ یاسی را هم با یه مشت می یارم پایین که مخش از تو بینی ش پیداست.
این شعر هم به خاطر الهه که گفته بذارم تو وبلاگ ¬
پیوستی به رویا ، به خواب ، به خیال ....
پیوستی به آنچه دیگرتکرارش برایم رنج آور است...
دیگر این دلخسته را تاب برای زخم زبان نمانده ...رمقی اگر بود ...
تابی اگر مانده بود..نغمه ای اگردرعمق نای خسته مانده بود ...تمام شد ...
همه چیزتمام شدنش را به رخ دیده می کشید ولی گویی دیده را تاب دیدن نبود ...
اما شنیدن تاب آورد...
دیگر بار برای درک واژه ی نبودن ... نبودنت را با جان می آمیزم و نیستی را درآغوش می کشم ...
حضورم کم رنگ می شود و نبودن وجود را در برمی گیرد ... دیگر نه دستان را توان ...
نه پاها را رمق ... نه چشمان را تاب ...
نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است دیگر همیشه های تکرار پایان یافت ...
دیگر نه آغازی است و نه پایانی ...
که اینجا پایان پایان است
¬ یاسی برای تو هم تو پست بعدی شعر می ذارم . |