امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است از داد و داد آن همه گفتند و نکردند یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است خون می چکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی ست که اندر قدم راهروان است
سلام من شادی هستم ۲۰ ساله و در فصل قشنگ پاییز در ماه آذر به دنیا آمدم .در حال حاضر در استان اصفهان زندگی می کنم . علاقه شدید به اینترنت دارم و به مطالعه کتاب های غیر درسی نیز خیلی خیلی علاقه دارم. از خصوصیاتم بدون تعارف بگم دختری هستم مهربون ، صبور ، منطقی ، خوش خنده ، خونسرد ، کمی زود رنج ، کمی مغرور ، با استعداد و رک گو و روراست . اما اگه کسی بخواد به اصطلاح پا رو دمم بذاره خیلی جدی باهاش بر خورد می کنم .در ضمن حرف زور را هم هیچ موقع قبول نمی کنم و از حقم هر جا لازم باشه دفاع می کنم . به هم نوعم خیلی کمک می کنم اما بیشتر مواقع بی وفایی می بینم.مطلبی را هم تو وبلاگ می ذارم که بهش معتقد باشم .امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد.
سلام هم سایه ها،
سلام هم قلب ها،سلام بهتویی که فکر می کنی می شود بهتر از این نوشت و سلام به
تویی که فکر می کنی بهتر ازاین نمی شود. سلام به ناگفتنی هایی که با خودتان می
آورید و بازپس می برید و سلامبه حرفهای قشنگی که برایم جا می گذارید. دنیای کوچک من
هم پر است از همان خیال هایطلایی که هیچ وقت نمی شود فروخت، پر است از دریاهایی که
با تمام کوچکی ، برای نشستنروی ساحلش و قدم زدن روی ماسه هایش به قدر کافی بزرگ
است.
عکس هایی از آثار دیدنی
استان اصفهان
بار خدایا از عشق امروزمان قدری هم برای
فرداهایمان کنار بگذار
باشدآن زمان که ثانیه ها از پس هم گذشتند و ما را دلسرد کردند
به یاد آوریم که روزی....
عاشق بوده ایم
آمین
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
ولی نه!
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم!
دلم تنگ شده برای همه آنچه از دست دادم
چشمانم گریان است برای هر آنچه نداشتم
دستانم پروانه ای را می خواهند که هرگز پریدن را از یاد نبرد
و روحم شوق پرواز دارد همراه بادبادکی که در کوچه های کودکی از
میان انگشتانم رها شد و به آسمان ها رفت تا هم بازی فرشته ها
شود!